ماوا

۲۸
فروردين ۹۷


رو نیمکت پارک نشسته بود و به پسر بچه ای نگاه می کرد که نمی تونست بادبادک هوا کنه... هر چی نخ رو باز می کرد و با سرعت می دویید بادبادک بالا نمی رفت که نمی رفت...پسر بچه دیگه نفسش بند اومده بود... ولی همینطور ادامه می داد...

چشماش به تلاش و خستگی پسر بچه بود که رو کرد به من و گفت : تو از باختن می ترسی؟!

گفتم همه می ترسن...  ولی من دیگه ترسم ریخته... با چشماش ازم پرسید چرا؟ 

یه پوزخند زدم و گفتم بعضی بازی ها دو سر باخته...  قبل از شروع شدن می دونی دیر یا زود می بازی... واسه همینم هست که بدون ترس از باخت فقط از بازی لذت می بری... 

با تعجب گفت فقط یه دیوونه می تونه وارد بازی بشه که می دونه دو سر باخته... من که خیلی وقته دیگه هیچ بازی رو شروع نمی کنم... می دونی باختن خیلی عذاب آوره ...

گفتم آره...  ولی عذاب اصلی جایی هست که روز به روز موهای سفیدت بیشتر بشه و هنوز معنی زندگی رو درک نکرده باشی... 

بهم گفت معنی زندگی چیه که همش میگی ؟ بگو منم بدونم... 

تو چشماش زل زدم و گفتم " زندگی یعنی اینکه کاری که می خوایم رو انجام بدیم...حتی اگر به چیزی که می خوایم نرسیم...یعنی همین تلاش کردنا بدون اینکه به نتیجه ش فکر کنیم ..."

دیگه هیچ جمله ای بینمون رد و بدل نشد...  نشستیم و پسر بچه ای رو نگاه کردیم که داشت زندگی می کرد...

#حسین_حائریان 


+ منِ دیوونه...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۸
جیک جیکی

نظرات  (۱)

خیلی زیبا بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی